شغل دوم؛

یک شیفت اضافه برای خستگی

مریم اصغری

اولش فقط قرار بود «یک کار اضافه» باشد. چند ساعت بعد از پایان کار، چند سفارش، چند پروژه، چند مشتری یا چند ساعت رانندگی؛ فقط برای اینکه دخل کمی بیشتر از خرج شود. قرار بود موقتی باشد؛ تا وقتی اوضاع بهتر شود، تا وقتی قسط‌ها سبک‌تر شوند، تا وقتی درآمد اصلی کفاف بدهد. اما «موقتی»ها گاهی آن‌قدر طولانی می‌شوند که شکل زندگی به خود می‌گیرند. امروز برای بخشی از جامعه، شغل دوم دیگر انتخابی برای پول بیشتر نیست؛ راهی برای کم نیاوردن است. آدم صبح با یک شغل از خانه بیرون می‌رود و شب با شغل دیگری به خانه برمی‌گردد. روز کاری تمام نمی‌شود؛ فقط محل کار عوض می‌شود. اینجاست که شغل دوم دیگر فقط یک عنوان اقتصادی نیست؛ یک اتفاق اجتماعی است. چون چیزی که در این میان کم می‌شود، فقط انرژی نیست. زمان است؛ زمانی که قرار بود سهم خانواده باشد، سهم دوستان، سهم استراحت، سهم کتاب خواندن، ورزش کردن، سفر رفتن یا حتی هیچ کاری نکردن. آدمی که دو شیفت کار می‌کند، لزوماً دو برابر زندگی نمی‌کند؛ گاهی فقط دو برابر از زندگی‌اش را خرج کار می‌کند. مسئله این نیست که کسی نباید بیشتر کار کند. کار بیشتر، در بسیاری از موارد می‌تواند انتخابی آگاهانه برای پیشرفت، استقلال مالی یا رسیدن به یک هدف باشد. تفاوت از جایی آغاز می‌شود که «می‌خواهم بیشتر کار کنم» جای خودش را به «مجبورم بیشتر کار کنم» بدهد. وقتی درآمد یک شغل برای تأمین هزینه‌های معمول زندگی کافی نیست، شغل دوم دیگر فرصت نیست؛ جبران کسری است. و این کسری فقط در حساب بانکی باقی نمی‌ماند. خستگی وارد خانه می‌شود. حوصله کمتر می‌شود. گفت‌وگوها کوتاه‌تر می‌شوند. دیدارها عقب می‌افتند. تفریح تبدیل به چیزی می‌شود که باید برایش وقت پیدا کرد؛ و وقتی باید برای استراحت هم برنامه‌ریزی کرد، معلوم است که زندگی تا چه اندازه فشرده شده است. شاید عجیب باشد، اما یکی از چیزهایی که در این سبک زندگی آرام‌آرام لوکس می‌شود، «وقت آزاد» است. زمانی که کسی برای پول بیشتر کار می‌کند، دست‌کم در ازای آن چیزی به دست می‌آورد. اما وقتی تمام وقتش را برای جبران هزینه‌های زندگی می‌فروشد، دیگر چیزی برای فروش ندارد جز زمان خودش. و زمان، تنها سرمایه‌ای است که امکان پس‌انداز کردنش وجود ندارد. این‌جا پای خانواده هم به میان می‌آید. کودکی که پدر یا مادرش را بیشتر خسته می‌بیند تا در دسترس، همسری که بخش زیادی از زندگی مشترک را با غیبت یا فرسودگی طرف مقابل تجربه می‌کند، و خودِ فردی که ممکن است بعد از مدتی دیگر یادش نیاید آخرین بار چه زمانی بدون فکر کردن به کار، فقط برای دل خودش کاری انجام داده است. شغل دوم شاید در آمارها یک منبع درآمد اضافه باشد، اما در زندگی واقعی می‌تواند یک شیفت اضافه برای خستگی، استرس و فرسودگی هم باشد. تلخ‌تر اینکه جامعه ممکن است به این وضعیت عادت کند؛ اینکه داشتن دو شغل نشانه تلاش تلقی شود، بدون اینکه از خودمان بپرسیم چرا یک شغل برای زندگی کافی نیست. قرار نیست کار کردن را نکوهش کنیم. مسئله، ستایش ناگزیر شدن است. جامعه سالم جامعه‌ای نیست که در آن همه بتوانند بیشتر و بیشتر کار کنند؛ جامعه‌ای است که در آن آدم بتواند با کار کردن، جایی هم برای زندگی کردن باقی بگذارد. چون اگر قرار باشد برای تأمین زندگی، تمام وقت‌مان را بفروشیم، یک سؤال ساده اما سنگین باقی می‌ماند: وقتی از سرِ کار دوم هم برگشتیم، دقیقاً قرار است برای چه کسی و چه چیزی زندگی کنیم؟

image_print