نگاهی به نمایش اسفندیار رعدِ خون؛

اسفندیارِ پدرخوانده: دیالکتیک اسطوره و مافیا در صحنه‌ی بینامتنیت

رضا برآبادی عضور کارگروه نقد انجمن هنرهای نمایشی خراسان رضوی

تئاتر به عنوان هنری زنده و پویا، همواره بستری برای بازخوانی و تفسیر مجدد اسطوره‌ها و روایات کهن بوده است. نمایش “اسفندیار رعد خون” در همین راستا، تلاشی جسورانه برای پیوند میان دو جهان به ظاهر ناهمگون صورت داده است: اساطیر حماسی شاهنامه فردوسی و دنیای گانگستری فیلم پدرخوانده. این اثر، با بهره‌گیری از نظریه بینامتنیت ژولیا کریستوا، نه تنها به روایت داستان این دو اسطوره در قالب یکدیگر می‌پردازد، بلکه با خلق فضایی دوگانه، تماشاگر را در مرزی میان واقعیت و آیین، سینما و تئاتر معلق نگه می‌دارد. این نقد به بررسی ساختار بینامتنی نمایش، از منظر متن، اجرا و فضای دیداری می‌پردازد.

 

متن: بازخوانی اسفندیار در کسوت مایکل کورلئونه

نخستین جنبه قابل تحسین نمایش، متن آن است که بر اساس پیوند زدن داستان اسفندیار روئین‌تن و شخصیت مایکل کورلئونه در فیلم پدرخوانده شکل گرفته است. اسفندیار، پهلوانی رویین‌تن که قربانی جاه‌طلبی و حسادت پدرش گشتاسپ شد، در اینجا به مایکل کورلئونه تبدیل می‌شود، وارثی ناخواسته که برای حفاظت از خانواده و امپراتوری تبهکارانه‌اش، به فساد و خشونت تن می‌دهد. این تطبیق، لایه‌های عمیقی از معنا را آشکار می‌سازد. هم اسفندیار و هم مایکل، هر دو از نظر اخلاقی پاک‌نهاد و در آرزوی زندگی متفاوت بوده‌اند، اما سرنوشت و قدرت پدر، آن‌ها را به مسیری تراژیک کشاند.

در نمایش، اسفندیار، که در آغاز شخصیتی شریف و وطن‌پرست است، به تدریج و با فشارهای گشتاسپ و اطرافیان، درگیر توطئه‌ها و جنایات می‌شود. این سیر تحول، به موازات داستان مایکل کورلئونه پیش می‌رود، آنجا که مایکل از یک سرباز جنگی ساده به یک پدرسالار بی‌رحم مافیا تبدیل می‌شود. نمایش با مهارت، این دو مسیر را در هم تنیده و نشان می‌دهد که چگونه قدرت، حتی پاک‌ترین انسان‌ها را نیز به تباهی می‌کشاند. شاهنامه، که خود سرشار از درگیری‌های قدرت و انتقام است، بستری مناسب برای این بازخوانی فراهم می‌کند. اسفندیار، در نقش مایکل کورلئونه، با چالش‌هایی مشابه روبرو می‌شود: حفظ اتحاد خانواده، مقابله با دشمنان داخلی و خارجی، و دست و پنجه نرم کردن با میراث خونی پدر.

 

اجرا: تئاتر در آستانه سینما

دومین جنبه قابل تحسین نمایش، شیوه اجرایی آن است که با هوشمندی، دو جهان تئاتر و سینما را در هم ادغام کرده است. استفاده از یک اتوموبیل در صحنه، این ویژگی را بیش از پیش برجسته می‌کند. حضور ماشین، که نماد دنیای مدرن و سینماست، تئاتر را به سمت سینماتیک شدن می‌برد. بازیگران با اتوموبیل تعامل می‌کنند، دیالوگ می‌گویند و حتی در صحنه‌های تعقیب و گریز، حس تعلیق و حرکت سینمایی را به تماشاگر منتقل می‌کنند. این امر، نه تنها به لحاظ بصری جذاب است، بلکه از نظر معنایی نیز، دنیای مدرن و پرشتاب مافیا را با دنیای آرام و آیینی اسطوره در تضاد قرار می‌دهد.

علاوه بر این، نمایش از اختلاف سطح در صحنه برای ایجاد دو مکان و زمان جاری استفاده کرده است. صحنه اصلی به دو بخش تقسیم شده است: بخش پایینی که نماد دنیای رئال و روزمره است، و بخش بالایی که نماد دنیای آیینی و اسطوره‌ای است. این تمایز، به تماشاگر اجازه می‌دهد تا دو وجه شخصیت اسفندیار و مایکل را به طور همزمان مشاهده کند: وجه انسانی و درگیر با روزمرگی، و وجه اسطوره‌ای و محکوم به سرنوشت تراژیک.

 

 فضای دیداری: دیالکتیک رنگ و نور

فضای دیداری نمایش، با بهره‌گیری از نورپردازی و رنگ‌ها، این دیالکتیک را تقویت می‌کند. در بخش پایینی صحنه، که نماد دنیای رئال است، نورپردازی طبیعی و گرم غالب است. اما در بخش بالایی صحنه، که نماد دنیای آیینی است، نورپردازی سرد و تیره حاکم است. این تضاد، حس جداافتادگی و تمایز میان دو جهان را به تماشاگر منتقل می‌کند.

علاوه بر این، استفاده از پارچه‌های سفید بلند در بخش آیینی، فضایی ethereal و روحانی ایجاد می‌کند که یادآور آیین‌های باستانی است. در مقابل، بخش رئال با دکوری ساده و مینی‌مالیستی، بر زمینی بودن و روزمرگی زندگی مافیا تأکید می‌کند. لباس بازیگران نیز این تضاد را بازتاب می‌دهد: در بخش آیینی، لباس‌ها سنتی و فاخر هستند، در حالی که در بخش رئال، لباس‌ها مدرن و رسمی هستند.

 

نظریه بینامتنیت ژولیا کریستوا در “اسفندیار رعد خون”

نظریه بینامتنیت ژولیا کریستوا، به ما کمک می‌کند تا درک عمیق‌تری از پیوند میان دو جهان اسفندیار و پدرخوانده داشته باشیم. کریستوا معتقد است که هر متن، نه یک موجود مستقل، بلکه مجموعه‌ای از متون دیگر است که در گفتگو و درگیری با یکدیگر قرار دارند. “اسفندیار رعد خون” نمونه‌ای بارز از این مفهوم است. نمایش، شاهنامه را به عنوان یک متنِ پیشین می‌گیرد و آن را در مواجهه با فیلم پدرخوانده، به عنوان متنی دیگر، قرار می‌دهد.

این گفتگو و درگیری، نه تنها به صورت روایی، بلکه به صورت بصری و اجرایی نیز صورت می‌گیرد. اتوموبیل به عنوان نماد سینما، به عنوان یک “بیگانه” وارد دنیای تئاتر می‌شود و با آن به چالش می‌پردازد. اختلاف سطح در صحنه نیز، نوعی گفتگوی میان دو زمان و مکان مختلف را رقم می‌زند. این تضادها و گفتگوها، معنایی جدید و پویا به هر دو متنِ اولیه می‌بخشد.

 

 نتیجه‌گیری: اسطوره‌ای که دوباره جان می‌گیرد

نمایش “اسفندیار رعد خون”، با خلق فضایی بینامتنی و دیالکتیکی، تلاشی موفق برای احیای اسطوره اسفندیار در دنیای مدرن و در قالب فیلم پدرخوانده است. این اثر، با بهره‌گیری از متن قوی، شیوه اجرایی نوآورانه و فضای دیداری تأثیرگذار، تماشاگر را به سفری در زمان و مکان دعوت می‌کند تا در سایه قدرت و انتقام، به تماشای تولد دوباره یک اسطوره بنشیند. این نمایش، نمونه‌ای برجسته از این است که چگونه تئاتر می‌تواند با بازخوانی و تفسیر مجدد اسطوره‌ها، به خلق معنایی جدید و عمیق‌تر در جهان معاصر کمک کند.

 

“اسفندیار رعد خون” فراتر از یک اقتباس ساده، یک خوانش انتقادی از هر دو منبع است. نمایش نه تنها شباهت‌های میان اسفندیار و مایکل را برجسته می‌سازد، بلکه تفاوت‌های آن‌ها را نیز به نمایش می‌گذارد. در حالی که اسفندیار قربانی ظلم پدر است، مایکل خود به ظلم پدر دامن می‌زند و به ابزاری برای انتقام و قدرت تبدیل می‌شود. این تفاوت، نشان می‌دهد که چگونه گذار از دوران اساطیری به دوران مدرن، اخلاقیات و ارزش‌ها را دگرگون کرده است.

در نهایت ، “اسفندیار رعد خون” نمایشی تأمل‌برانگیز و جذاب است که با خلق فضایی غنی از معنا، تماشاگر را به چالش می‌کشد تا درباره قدرت، خانواده، سرنوشت و اخلاق در جهان مدرن فکر کند. این اثر، شاهدی بر این مدعاست که اسطوره‌ها، هرگز نمی‌میرند، بلکه تنها شکل خود را تغییر می‌دهند و در کالبدی جدید دوباره متولد می‌شوند.

 

 

image_print