خانه‌هایی که فقط محل خواب شده‌اند

مریم اصغری

خانه هنوز شلوغ است، اما خانواده خلوت شده است. اعضای خانواده صبح از کنار هم عبور می‌کنند، شب به خانه برمی‌گردند، گاهی چند جمله درباره هزینه‌ها و کارهای روزمره ردوبدل می‌کنند و بعد هرکدام به اتاق خود می‌روند. همه زیر یک سقف‌اند، اما زندگی هرکدام در جایی بیرون از این سقف جریان دارد.

این شاید یکی از آرام‌ترین تغییرات اجتماعی سال‌های اخیر باشد؛ تغییری که نه با یک بحران ناگهانی، بلکه با حذف تدریجی گفت‌وگو از زندگی خانوادگی اتفاق افتاده است.

خانواده هنوز مهم‌ترین نهاد اجتماعی شناخته می‌شود، اما شکل با هم بودن تغییر کرده است. اعضای خانواده بیش از آنکه درباره زندگی با یکدیگر حرف بزنند، درباره اداره زندگی با هم هماهنگ می‌شوند. «کی می‌آیی؟»، «غذا آماده است»، «قبض را پرداخت کردی؟»، «فردا ماشین لازم دارم» و «بچه را چه کسی می‌برد؟» جای بخش مهمی از گفت‌وگوهایی را گرفته که زمانی درباره خود آدم‌ها بود.

در واقع، خانه آرام‌آرام از محل رابطه به محل مدیریت امور تبدیل شده است.

بخش مهمی از این تغییر البته به سبک زندگی امروز برمی‌گردد. ساعت‌های کاری طولانی‌تر، رفت‌وآمد، فشار اقتصادی، خستگی و اشتغال همزمان چند نفر از اعضای خانواده، فرصت با هم بودن را محدود کرده است. خانواده‌ای که هر عضو آن از صبح تا شب درگیر کار، تحصیل و مسائل شخصی است، طبیعی است که در پایان روز انرژی چندانی برای گفت‌وگو نداشته باشد.

اما مسئله فقط کمبود وقت نیست؛ گاهی مسئله، از دست رفتن عادت گفت‌وگوست.

وقتی خانواده مدت‌ها درباره مسائل واقعی زندگی حرف نمی‌زند، سکوت به وضعیت طبیعی تبدیل می‌شود. آدم‌ها یاد می‌گیرند مشکلاتشان را بیرون از خانه حل کنند، دوستانشان را برای درد دل انتخاب کنند و برای تصمیم‌های مهم، کمتر سراغ خانواده بروند. نه لزوماً به این دلیل که خانواده را دوست ندارند؛ بلکه چون دیگر خانه را محل گفت‌وگو نمی‌دانند.

اینجاست که فاصله عاطفی می‌تواند در نزدیک‌ترین شکل ممکن اتفاق بیفتد: فاصله در چند متری.

ممکن است والدین و فرزندان هر روز همدیگر را ببینند، اما از اضطراب‌ها، شکست‌ها، ترس‌ها و حتی آرزوهای یکدیگر خبر نداشته باشند. ممکن است زن و شوهر سال‌ها کنار هم زندگی کنند، اما گفت‌وگویشان به فهرستی از وظایف روزانه محدود شده باشد.

این نوع فاصله، از آن جهت خطرناک است که دیده نمی‌شود. خانواده‌ای که در آن دعوا و بحران دائمی وجود دارد، دست‌کم مسئله‌اش آشکار است؛ اما خانواده‌ای که همه چیز در آن ظاهراً آرام است و اعضایش فقط دیگر با هم حرف نمی‌زنند، ممکن است مدت‌ها متوجه بحران نشود.

فضای مجازی هم در این میان نقش خودش را دارد، اما ساده‌سازی ماجرا با متهم کردن گوشی و شبکه‌های اجتماعی، چیزی را حل نمی‌کند. اگر ارتباط خانوادگی از قبل ضعیف باشد، گوشی فقط شکل دیگری از این فاصله را نشان می‌دهد. مسئله اصلی این است که آدم‌ها در خانه چه چیزی برای گفتن به یکدیگر دارند و مهم‌تر از آن، آیا کسی برای شنیدن وجود دارد یا نه.

خانواده‌ای که فقط درباره پول، خرید، مدرسه، کار و برنامه فردا حرف می‌زند، ممکن است از نظر اجرایی کاملاً منظم باشد، اما از نظر عاطفی روزبه‌روز خالی‌تر شود.

شاید یکی از نشانه‌های این خالی شدن، زمانی آشکار می‌شود که یک عضو خانواده دچار بحران می‌شود. آن وقت دیگران تازه می‌فهمند مدت‌هاست از زندگی واقعی او بی‌خبرند. تازه می‌فهمند فرزندشان مشکلی داشته که به کسی نگفته، همسرشان مدت‌ها تحت فشار بوده یا والدینشان با ترس‌هایی زندگی می‌کرده‌اند که هیچ‌وقت درباره‌اش حرف نزده‌اند.

بحران در این لحظه چیزی را ایجاد نمی‌کند؛ فقط چیزی را که مدت‌ها وجود داشته، آشکار می‌کند.

قرار نیست خانواده به شکل گذشته برگردد. نه ساعت‌های کاری امروز شبیه گذشته است و نه فرزندان قرار است تمام جهان ارتباطی خود را در خانه پیدا کنند. خانواده مدرن ناگزیر است شکل تازه‌ای از با هم بودن را پیدا کند.

اما یک چیز همچنان تغییر نکرده است: آدم‌ها برای نزدیک ماندن به یکدیگر، به گفت‌وگو نیاز دارند.

خانه فقط دیوار، اتاق و وسایل مشترک نیست. خانه جایی است که آدم باید بتواند در آن چیزی بیشتر از کلید و کیفش را زمین بگذارد؛ باید بتواند خستگی، ترس، شکست و حتی سکوتش را هم با خود به خانه بیاورد.

اگر چنین امکانی از بین برود، ممکن است خانواده همچنان سر جای خودش باشد، اما معنای «با هم بودن» آرام‌آرام از آن خارج شود.

شاید ترسناک‌ترین تصویر از فروپاشی خانواده، خانه‌ای پر از دعوا نباشد؛ خانه‌ای باشد که در آن هیچ‌کس با هیچ‌کس دعوا نمی‌کند، چون مدت‌هاست کسی حرفی برای گفتن به دیگری ندارد.

آدم‌ها هنوز به خانه برمی‌گردند؛ سؤال این است که آیا هنوز به یکدیگر برمی‌گردند؟

 

image_print