جامعهای که همه حرف میزنند، اما کمتر کسی میشنود؛
پایان گفتوگو؛ آغاز سوءتفاهم
مهناز اصغری
کمبود گفتوگو، با سکوت آغاز نمیشود؛ با زیاد حرف زدن آغاز میشود. روزی که هرکس فقط در انتظار نوبت خود برای پاسخ دادن باشد، نه برای فهمیدن، گفتوگو آرامآرام جای خود را به مجموعهای از تکگوییهای موازی میدهد. شاید به همین دلیل است که امروز، با وجود انبوه ابزارهای ارتباطی، احساس میکنیم کمتر از همیشه یکدیگر را درک میکنیم.
جامعه امروز بیش از هر زمان دیگری امکان ارتباط دارد. پیامها در چند ثانیه جابهجا میشوند، شبکههای اجتماعی فاصلههای جغرافیایی را از میان بردهاند و هر فرد، رسانهای در جیب خود دارد. با این حال، افزایش ارتباط الزاماً به معنای افزایش گفتوگو نیست. ارتباط، انتقال پیام است؛ گفتوگو، تلاش برای فهمیدن دیگری. این دو، اگرچه شبیه به هم به نظر میرسند، اما یکسان نیستند.
یکی از نشانههای جامعهای که کمتر گفتوگو میکند، کاهش تحمل شنیدن نظر مخالف است. بسیاری از ما هنوز جمله طرف مقابل را تا پایان نمیشنویم، اما پاسخ خود را آماده کردهایم. گویی هدف از گفتوگو، کشف حقیقت نیست؛ اثبات حقانیت خودمان است. در چنین فضایی، اختلافنظر نه فرصتی برای اندیشیدن، بلکه تهدیدی برای هویت افراد تلقی میشود.
این وضعیت تنها محصول شبکههای اجتماعی نیست، هرچند نمیتوان نقش آنها را نادیده گرفت. الگوریتمها معمولاً ما را در معرض دیدگاههایی قرار میدهند که با باورهای خودمان همخوانی دارند. بهتدریج، هرکس در اتاق پژواک خود زندگی میکند؛ جایی که صداهای آشنا مدام تکرار میشوند و صدای متفاوت، نه برای شنیده شدن، بلکه برای حذف شدن وارد میدان میشود. نتیجه آن است که مهارت گفتوگو، آرامآرام جای خود را به مهارت واکنش سریع میدهد.
اما ریشه مسئله را باید عمیقتر جستوجو کرد. گفتوگو، پیش از آنکه یک مهارت ارتباطی باشد، یک فضیلت اجتماعی است. گفتوگو یعنی پذیرفتن این احتمال که شاید همه حقیقت نزد من نباشد. یعنی احترام گذاشتن به این امکان که دیگری، حتی اگر با من همعقیده نباشد، میتواند بخشی از واقعیت را ببیند که از نگاه من پنهان مانده است. جامعهای که این فروتنی را از دست بدهد، دیر یا زود توان حل مسالمتآمیز اختلافها را نیز از دست خواهد داد.
پیامدهای کمرنگ شدن گفتوگو فقط در فضای مجازی دیده نمیشود. در خانوادهها، اختلافهای کوچک زودتر به دلخوریهای عمیق تبدیل میشوند. در محیطهای کاری، همکاری جای خود را به رقابتهای فرساینده میدهد. در عرصه عمومی نیز سوءظن و قضاوت، جای پرسش و شنیدن را میگیرد. وقتی گفتوگو از میان برود، سوءتفاهم تنها نمیآید؛ بیاعتمادی را نیز با خود میآورد.
شاید یکی از دلایل افزایش فرسودگی اجتماعی نیز همین باشد. جامعهای که در آن افراد احساس میکنند شنیده نمیشوند، بهتدریج از مشارکت فاصله میگیرد. انسانها زمانی در ساختن جامعه نقش فعال ایفا میکنند که باور داشته باشند صدایشان، حتی اگر پذیرفته نشود، دستکم شنیده میشود. شنیده نشدن، یکی از سریعترین راههای فرسایش سرمایه اجتماعی است.
البته نباید گذشته را رمانتیک دید. اختلافنظر همیشه وجود داشته و خواهد داشت. جامعه سالم، جامعهای نیست که در آن همه یکسان فکر کنند؛ چنین جامعهای نه ممکن است و نه مطلوب. بلوغ یک جامعه را باید از شیوه مواجهه آن با اختلافها سنجید، نه از میزان توافقهایش. هنر گفتوگو دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند؛ جایی که افراد بتوانند بدون حذف یکدیگر، با یکدیگر زندگی کنند.
شاید زمان آن رسیده باشد که گفتوگو را نه یک مهارت فردی، بلکه یک سرمایه ملی بدانیم. همانگونه که اقتصاد بدون اعتماد رشد نمیکند، جامعه نیز بدون گفتوگو دوام نمیآورد. هر بار که به جای شنیدن، تنها پاسخ میدهیم؛ هر بار که به جای پرسیدن، قضاوت میکنیم؛ و هر بار که به جای فهمیدن، برنده شدن در بحث را هدف قرار میدهیم، اندکی از این سرمایه را از دست میدهیم.
بزرگترین تهدید برای یک جامعه، آن نیست که مردم با یکدیگر اختلاف داشته باشند؛ آن است که دیگر نخواهند با وجود اختلاف، با هم گفتوگو کنند. از همان نقطه، فاصلهها فقط میان دیدگاهها بیشتر نمیشود؛ میان انسانها نیز دیوارهایی ساخته میشود که فرو ریختنشان، بسیار دشوارتر از ساختنشان است.




