چرا فرهنگ عجله نهادینه شده است؟
جامعه روی دنده دو!
مریم اصغری
صبحها در خیابان که قدم میگذاری، انگار همه در حال تمرین برای مسابقهی دوی صد متراند.
مردی که منتظر تاکسی اینترنتی است، اپلیکیشن را بیصبرانه باز و بسته میکند؛ هنوز ماشین نرسیده، مشغول اسکرول کردن در شبکههای اجتماعی است که در آن همه از مسافرتهای لاکچریشان خبر میدهند. خانمی در صف نانوایی، پیش از نفر جلویی، کارت بانکی را آماده کرده — و اگر سیستم پوز یک ثانیه مکث کند، آه کوتاهی از پشت سر بلند میشود؛ حتی در ترافیک هم، رانندهها با چهرهای عبوس، بوق را جای زبان گرفتهاند. گویی کل شهر دکمهی «تندتر» را زده است.
ما دیگر آب را هم بیحوصله نمیجوشانیم؛ هنوز قل نزده، چای را ریختهایم! کسی صبر ندارد جملهای را تا پایان گوش کند — قطع میکند، حدس میزند، پاسخ میدهد، و بعد میگوید: «عه، اشتباه فهمیدم!»
عجله یعنی هر لحظه در پیشبینی آینده زندگی کردن، بیآنکه حال را لمس کنیم. و این دقیقاً همان دلیلی است که چرا خستهایم، حتی وقتی خیلی کار نکردهایم.
ریشهی این فرهنگ عجله را باید در ترکیب تلخی از اضطراب، مقایسه و فشار زمان دیجیتال جستوجو کرد. از کودکی یاد گرفتهایم «زودتر رسیدن یعنی موفقتر بودن». اما کسی نپرسید رسیدن به کجا؟ وقتی زندگی فقط مجموعهای از «انجام دادن فوری» شود، معنا از بین میرود.
ما از عشق، از گفتوگو، از صبر برای نتیجه، از لذت تماشای یک غروب… عقب ماندهایم، چون شتاب کردهایم.
فرهنگِ عجله، بهظاهر نشانهی «سرزندگی» است، اما در عمق خود خستگی مزمن ذهنی میپروراند. جامعهای که نمیتواند چند دقیقه در سکوت بماند، کمتر میتواند حال یکدیگر را درک کند.
راهحل شاید ساده باشد اما سختتر از هر کار دیگر: آهسته شدن.
نه بهعنوان تجمل، بلکه بهعنوان نجات. شاید لازم است کمی دیرتر برسیم، تا دوباره برسیم.
این بیحوصلگی اجتماعی فقط در رفتار نیست، در فکر هم رسوخ کرده.
ما دیگر نمیخواهیم مقاله بخوانیم، فقط خلاصهاش را میخواهیم. نمیخواهیم فیلم ببینیم، فقط نقدش را دنبال میکنیم. حتی ارتباطات را در سریعترین نسخه میطلبیم؛ در دنیای «استوریهای ۲۴ ساعته»، قرار ملاقاتها باید در یک ربع نتیجه بدهند، وگرنه «وقت تلف کردن» محسوب میشود.
این شتاب، ریشهای در عدم امنیت دارد. جامعهای که سالها با اضطراب زیسته، یاد گرفته زمان را دشمن بداند.
ناامنی اقتصادی، رقابت بیوقفه، کوچک شدن فرصتها… همه دست به دست هم دادهاند تا «کندی» برای ما مترادف با «عقبماندن» شود. درحالیکه گاهی تنها راهِ جلو رفتن، ایستادن است.
عجله باعث شده حتی ارتباط انسانی رنگ ببازد. دیگر کسی وقت ندارد حرفها را کامل بشنود؛ تا جملهای شروع میشود، پاسخ آماده است. این پیشداوریِ شتابزده، ریشهی بسیاری از سوءتفاهمها و تنشهای اجتماعی ماست.
وقتی گوشها عجله دارند، دلها نمیفهمند.
در سطح شهری هم این عجله خود را نشان میدهد: از ساختمانهایی که زود ساخته و زود فرسوده میشوند، تا تصمیمهای اجتماعیِ «دیروز تصویب، امروز اجرا، فردا فراموش».
وقتی جامعهای در فرآیندها شتاب میکند، کیفیت قربانی کمیت میشود. نتیجهاش، خستگی جمعی و نوعی بیصبری عمیق است؛ مردم میخواهند همهچیز در لحظه اتفاق بیفتد — از تغییر قیمتها تا تغییر اخلاقها.
اما شاید وقت آن رسیده که دندهی دو را خلاص کنیم.
نه با شعار، بلکه با تمرین کوچکی به نام «درنگ».
کافی است یک روز، در صف، نفس عمیق بکشیم و لبخند بزنیم؛ یک گفتوگو را بدون نگاه به ساعت، تا آخر گوش کنیم؛
کافی است کارها را نه برای سریعتر، بلکه برای درستتر انجام دهیم.
فرهنگ عجله، ظاهر زندگی را پرتحرک کرده اما روحش را خسته.
و گاهی تمام نجات، در همان ثانیهی سادهی «صبر کن» پنهان است؛
آنجا که ما اندکی آهسته میشویم، تا دوباره زندگی را ببینیم.




