صندلی شماره هفت
شهناز علی پور| منتقد ادبی
روزگارانی را بیدرنگ و پیوسته با هم زیست کردیم. میدانستم گاهی شعر را دوست نداشتی، اما شاعر بودی. نمایشنامهها را پیشتر میدانستی؛ در جهان معاصر، پیشروتر و پیشتر از آنچه ما میشناختیم و اکنون میتوانم بگویم در «صندلی شماره هفت» چند نمایشنامه را ــ شخصی ـ با هم میخوانیم. تو به زیبایی به معنای معمولش نمیاندیشیدی؛ به «گفتنی» میاندیشیدی، به آنچه گاه از کلماتِ زیستهات، از تاریخی نهچندان دور و خاطراتی همیشه زنده، بیرون میزد.
در بخش دیگری از کتاب، دوباره با همان شاعر روبهرو میشویم؛ اما اینبار شاعری که شعرهای خودش را فارغ از «خود» و با لحنی جمعی، زنانه و حتی فراتر انسانی، در جامعهای ملتهب و هرروزه روایت میکند
. این روایت، قصه نیست و شکل مشخصی از راوی و روایت ندارد؛ گویشی است از آنچه آن را زیست میکنیم. گویی با صحنهای نمایشی مواجهیم؛ صحنهای که بازیگرانش همه نابازیگرند و زندگی، خود، نقش اصلی را بازی میکند
. اگر بخواهم از بافت و کلمه بگویم، سرنوشتی از پیش تعیینشده در انتظار بیان نیست. کلمه خودنمایی نمیکند و چیزی به زور از متن بیرون نمیزند. با اینهمه، همه جملهها نیز یکدست نیستند. در بخشهایی از اشعار، بالا و پایینهایی وجود دارد که بیتکلف و عاری از چشماندازهای ازپیشساخته، رخت برمیبندند و بر پهنه کاغذ مینشینند؛ خواننده را با خود به بالا و پایین میبرند، گاهی تا اوج لذت و گاهی تا مرز ناامیدی محض. گاهی چنان پیش میرویم که دیگر به دنبال شاعر نمیگردیم؛ و به زعم من، این همان عظمت شعر است: شعری که خودگویاست، نه به واسطه شاعرش. هرچند همیشه و هرگاه، زیستن شاعر بخشی جداییناپذیر از شعر اوست، اما اگر بتوانی، حتی با وجود اشارههای مستقیم، شعر و کلمات را مستقل اعلام کنیم، به گمان من درست همانجاست که از «شعر» به «شعر» مهاجرت کردهایم. چنانکه گاهی با تمام شناسنامهدار بودن برخی آثار کلاسیک، نمیتوانیم با یقین به شاعر آنها پی ببریم و تنها با حدس و گمان، بر اساس سبک و سیاق کلمات، نامی را به آن نسبت میدهیم. در این اشعار نیز، با وجود آنکه گاهی بسیار شخصی میشوند، میتوانند شخصی نباشند. ما میدانیم انسانی در حاشیه و میانه، میان دستوپای زندگی، فرمهایی خلق کرده است؛ فرمهایی بینهایت آشنا. انسانی که تجربه زیستهاش را چنان در کلمات حل کرده که دیگر نمیتوان بهسادگی مرز میان شخصی و جمعی را در آن مشخص کرد. سهیلا دیزگلی، شاعری است که پس از سالها از انتشار کتاب نخستش، اکنون کتابی غنی از تراژدیهای تصویری خلق کرده است؛ کتابی که در آن تصویر، کلمه و تجربه زیسته در هم تنیدهاند. و گمان میکنم در کتاب بعد، خود را تکرار نخواهد کرد. شاید برخی با این نوع نگاه در هنر مخالف باشند، اما ما میدانیم «طرفدار هنرمند زمان خود بودن» ــ ، در تمام شاخههای هنر و در مواجهه با مسائل خلق اثر ــ تا چه اندازه مهم و قابل توجه است. هنرمند نمیتواند بیرون از زمانه خود بایستد؛ حتی اگر بخواهد از آن فاصله بگیرد، ردّ زمانه در فرم و زبانش باقی میماند.حتی جنسیتی که هست پرقدرت اما فریاد نمی زند زنانگی سرشار از همسودایی با هم جنسان خود در صندلی های گوناگون شماره ۷. کلمات راه میافتند و مسیر خود را پیدا میکنند. فرمها راه میافتند و مسیر خود را پیدا میکنند. خطوط راه میافتند، نقطهها راه میافتند. و در این حرکت، خلاقیت و هنرمند کنار یکدیگر قرار میگیرند.اما این خلاقیت ازیک جهان بینی ومطالعات عمیقی که طی فرایند زیستن با هنر و ادبیات عجین بوده. چنانچه درپانویسها نمایان می شود به اشارت هایی بر نمایشنامه ها ،شعرا و کتابهایی ازدوره های گوناگون پیداست اهمیت درست در همینجاست: اینکه چگونه رنگِ صدای این واژهها به فرم و سطحی گویا تبدیل میشود؛ چگونه کلمه از معنای صرف عبور میکند و به چیزی دیدنی بدل میشود؛ و چگونه شاعر، در لحظه خلق، نه فقط کلمات، که فرم، صدا، سکوت و سطح را نیز به حرکت درمیآورد.وگویی شاعر یک نفرنیست جامعه ایست سرشار ازدغدغه های جمعی شاید هنر همین حرکت باشد؛ لحظهای که کلمه دیگر فقط کلمه نیست و فرم دیگر فقط فرم نیست، و میان آنها چیزی شکل میگیرد که نمیتوان آن را به سادگی اثر و در این جا شعر نامید….