از جیب تا ذهن مردم
مهناز اصغری
سالهاست که درباره آثار تورم، کاهش قدرت خرید، رکود یا نوسان قیمتها سخن گفته میشود. اعداد و نمودارها هر روز منتشر میشوند و تحلیلگران از شاخصهای اقتصادی میگویند. اما در میان همه این آمارها، هزینهای وجود دارد که نه قابل اندازهگیری دقیق است و نه در گزارشهای رسمی جایی برای آن پیدا میشود؛ هزینهای که مستقیماً بر ذهن و روان جامعه تحمیل میشود.
اقتصاد، برخلاف آنچه گاهی تصور میشود، تنها علم پول و بازار نیست؛ علم تصمیمگیری نیز هست. تصمیم برای سرمایهگذاری، ازدواج، فرزندآوری، تغییر شغل، خرید خانه یا حتی آغاز یک کسبوکار، پیش از آنکه در حسابهای بانکی شکل بگیرد، در ذهن انسان ساخته میشود. به همین دلیل، هرگاه اقتصاد دچار نااطمینانی مزمن شود، نخستین قربانی آن اعتماد انسان به آینده است.
جامعهای که هر روز با اخبار متناقض، نوسان قیمتها و بیثباتی اقتصادی روبهروست، بهتدریج یاد میگیرد افق دید خود را کوتاهتر کند. دیگر کسی برای پنج سال بعد برنامهریزی نمیکند؛ گاهی حتی برنامهریزی برای چند ماه آینده نیز دشوار به نظر میرسد. آینده از یک مقصد قابل تصور، به نقطهای مبهم تبدیل میشود و زندگی، بیش از آنکه بر پایه انتخابهای آگاهانه پیش برود، به مجموعهای از واکنشهای روزمره برای عبور از بحران بدل میشود.
در چنین شرایطی، تغییر فقط در رفتار اقتصادی مردم رخ نمیدهد؛ شخصیت اقتصادی جامعه نیز دگرگون میشود. افراد محتاطتر میشوند، ریسک کمتری میپذیرند، سرمایهگذاری را به تعویق میاندازند و حتی از تصمیمهایی که میتواند کیفیت زندگیشان را بهبود ببخشد، صرفنظر میکنند. این احتیاط، اگرچه در ظاهر منطقی به نظر میرسد، اما در مقیاس اجتماعی میتواند به کاهش پویایی اقتصادی و تضعیف سرمایه اجتماعی بینجامد.
شاید مهمترین نشانه اقتصاد روانی، عادی شدن نگرانی باشد. نگرانی از افزایش قیمتها، نگرانی از کاهش ارزش داراییها، نگرانی از آینده شغلی و نگرانی از هزینههای پیشبینینشده. وقتی نگرانی به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شود، ذهن انسان دیگر انرژی خود را صرف خلق فرصتهای تازه نمیکند؛ بلکه تمام توانش را برای حفظ وضع موجود به کار میگیرد. جامعهای که تمام ظرفیت خود را صرف بقا میکند، فرصت چندانی برای رشد نخواهد داشت.
این وضعیت، تنها بر اقتصاد اثر نمیگذارد. روابط خانوادگی نیز از آن بینصیب نمیماند. فشارهای اقتصادی آستانه تحمل افراد را کاهش میدهد، اختلافات را پررنگتر میکند و کیفیت گفتوگوهای خانوادگی را تحت تأثیر قرار میدهد. در محیط کار نیز خلاقیت جای خود را به محافظهکاری میدهد و افراد بیش از آنکه به پیشرفت فکر کنند، نگران از دست دادن موقعیت فعلی خود هستند. به این ترتیب، بحران اقتصادی آرامآرام از بازار به خانه، از خانه به محیط کار و از آنجا به فرهنگ عمومی جامعه راه پیدا میکند.
شاید به همین دلیل است که برخی از اقتصاددانان و جامعهشناسان معتقدند سرمایه اصلی هر اقتصاد، فقط منابع مالی یا ظرفیت تولید نیست؛ بلکه اعتماد عمومی است. اعتماد به اینکه تلاش امروز میتواند فردایی بهتر بسازد. هر زمان این اعتماد آسیب ببیند، حتی سیاستهای اقتصادی نیز با دشواری بیشتری به نتیجه خواهند رسید، زیرا مردم آینده را نه با امید، بلکه با تردید میبینند.
البته نباید هر تغییر رفتاری را صرفاً به اقتصاد نسبت داد. تحولات فناوری، تغییر سبک زندگی و دگرگونی ارزشهای اجتماعی نیز بر تصمیمهای افراد اثر میگذارند. اما نمیتوان انکار کرد که نااطمینانی اقتصادی، این تغییرات را تشدید میکند و دامنه اثر آنها را گسترش میدهد. اقتصادی که نتواند حس ثبات و پیشبینیپذیری ایجاد کند، ناخواسته به تولیدکننده اضطراب اجتماعی تبدیل میشود.
شاید زمان آن رسیده باشد که در کنار شاخصهای متداول اقتصادی، به شاخصی کمتر دیدهشده نیز توجه کنیم؛ میزان امید مردم به آینده. اقتصادی که فقط به افزایش درآمد یا کنترل تورم بیندیشد، اما از بازسازی اعتماد عمومی غافل بماند، بخشی از مسئله را نادیده گرفته است. زیرا آنچه آینده یک جامعه را میسازد، تنها گردش پول نیست؛ گردش امید در میان مردمی است که باور دارند فردا میتواند بهتر از امروز باشد.
اقتصاد، زمانی از بحران عبور میکند که این امید دوباره در ذهن مردم جان بگیرد. پیش از آن، هر بهبودی در اعداد و نمودارها، اگرچه ضروری و ارزشمند است، اما هنوز به معنای بهبود کامل زندگی نخواهد بود.