1

مرثیه ای در برهوت

رضا برآبادی – عضو کارگروه نقد انجمن هنرهای نمایشی خراسان رضوی

نجوای استخوان در ضیافتِ نیستی: واکاوی پسیاروان‌شناختی نمایش «اخراج»

این روزها پلاتو امیرشاهی مجتمع فرهنگی و هنری اسرار سبزوار شاهد اجرای نمایش «اخراج» است . نمایش «اخراج»، بیش از آنکه یک درام صحنه‌ای باشد، یک «چیدمانِ روان‌شناختی» است که در آن مرز میان واقعیتِ عینی و کابوس‌های سوبژکتیو فرو می‌ریزد. کارگردان با استفاده از مولفه‌های پست‌مدرنیستی، تماشاگر را نه به تماشای یک داستان، بلکه به درون یک «وضعیت» دعوت می‌کند؛ وضعیتی که در آن انسان، میان اسطوره و کالا، میان کلام و صوت، و میان هستی و نیستی معلق است.نمایش «اخراج»، بیش از آنکه یک روایت دراماتیک کلاسیک باشد، یک «تجربه‌ی حدی» است؛ فضایی است که در آن مرز میان ابژکتیویته‌ی خشنِ واقعیت و سوبژکتیویته‌ی لغزنده‌ی روان از میان می‌رود. کارگردان با انتخاب هوشمندانه‌ی فرم «شام آخر» به عنوان استخوان‌بندی بصری، ما را در برابر پارادوکسی ویرانگر قرار می‌دهد: ضیافتی که در آن نه‌تنها نانی برای تقسیم کردن نیست، بلکه خودِ «انسان» به عنوان کالا بر سر میز معامله گذاشته شده است.

در این مجال ، از منظر نقد پست‌مدرنیستی با رویکرد روان‌کاوی لکانی و نگاهی به اسطوره‌شناسی مدرن، به کالبدشکافی این اثر می‌پردازیم.

 

فضای سرد؛ صندلی‌های فلزی و پیکره‌بندی تروماتیک

صحنه از همان ابتدا با تداعی تابلوی داوینچی، اما در یک نسخه‌ی «دیستوپیایی» (آرمان‌شهری سیاه)، مخاطب را پس می‌زند. استفاده از صندلی‌های فلزی سرد و بی‌روح، اولین نشانه از سلطه‌ی تکنولوژی و سرمایه‌داری بر عواطف انسانی است. فلز در اینجا نماد صلبیت «دیگریِ بزرگ» است که هیچ انعطافی در برابر رنج سوژه ندارد.

این چیدمان، «شام آخر» را از معنای قدسی‌اش تهی می‌کند و آن را به یک «فضای تهی» تبدیل می‌کند. اگر در اسطوره، شام آخر نویدبخش رستگاری از طریق قربانی شدن بود، در نمایش «اخراج»، قربانی شدن نه برای نجات بشریت، بلکه برای بقای حقیرانه‌ی فیزیکی در چرخ‌دنده‌های نظام اقتصادی است.این میز، دیگر محل پیوند و میثاق نیست، بلکه به میز کالبدشکافی یا میز معامله شبیه است. تداعی «شام آخر» در ذهن مخاطب، ناخودآگاه انتظارِ یک قربانی را ایجاد می‌کند. اما در «اخراج»، قربانی نه برای رستگاری بشریت، بلکه برای بقای حقیرانه‌ی یک زندگیِ از دست رفته ذبح می‌شود. صندلی‌های فلزی، بدن بازیگران را به اسارت می‌گیرند و صدای کشیده شدن آن‌ها بر کف صحنه، مانند جیغ‌های ممتدِ ماشین‌آلاتی است که روح انسان را می‌بلعند.

 

کرالِ واج‌ها؛ زبان‌خوری و بازگشت به امر واقع

دخترانی که با لباس‌های یکدست مشکی در دو سوی میز نشسته‌اند، در واقع بازنمایی تکثرِ روانی سوژه هستند. آن‌ها نه کاراکتر، بلکه «تپش‌های غریزی» هستند.

اصوات حروف الفبا: نشان‌دهنده‌ی فروپاشی زبان است. وقتی سوژه دچار تروما (اخراج/فروپاشی مالی) می‌شود، زبان کارکرد معناساز خود را از دست می‌دهد و به سطحِ واج‌های بی‌معنا سقوط می‌کند.

صدای حیوانات: بازگشت به ساحت بدوی و غریزی. لکان معتقد است که انسان در مواجهه با اضطرابِ بنیادین، به مرحله‌ای پیش‌زبانی پرتاب می‌شود. این دختران، «هیستریِ» جمعی جامعه‌ای را فریاد می‌زنند که در آن کلمات دیگر قدرت تبیین درد را ندارند.

بازی‌های مالیخولیایی: مالیخولیا در اینجا به معنای فروخوردنِ ابژه‌ی گمشده است. این دختران گویی در حال سوگواری برای چیزی هستند که هرگز نداشته‌اند: «امنیت».

 

مردِ ماسک‌دار و زن؛ دیالکتیکِ پنهان‌کاری و کشف

ورود مرد با ماسک، نقطه‌ی عطف نمادین اثر است. در جهان پست‌مدرن، ماسک دیگر وسیله‌ای برای پنهان کردن هویت نیست، بلکه خودِ «هویت» است. مرد که از کار «اخراج» شده (بخوانید از چرخه‌ی تولید هویت اجتماعی حذف شده)، دیگر چهره‌ای ندارد. او یک «مازاد» است که سیستم آن را دفع کرده است.ورود مرد با ماسک، استعاره‌ای از «حذف سوژه» است. کسی که «اخراج» شده، در واقع از «عرصه‌ی رویت» حذف شده است. او دیگر چهره‌ای ندارد چون کارکردی ندارد. در نظام پست‌مدرن، هویت با «شغل» و «تولید» گره خورده است؛ پس مردِ بی‌کار، مردِ بی‌چهره است.مرد در بن‌بستِ مالی، به «بازگشت به خویشتن» می‌رسد، اما نه بازگشتی استعلایی، بلکه بازگشتی فیزیکی و بیولوژیک. او می‌خواهد کلیه، کبد و قلب خود را تحت «بیمه‌ی مرگ» معامله کند. اینجاست که «سرمایه» بر «حیات» پیروز می‌شود. صداهای ذهن او، در واقع صدای «منِ برتر» (Superego) هستند که به شکلی سادیستیک، از او می‌خواهند برای جبرانِ شکستِ اجتماعی (اخراج)، بدنِ فیزیکی‌اش را متلاشی کند.

این بخش یادآور اسطوره‌ی «تنتالوس» یا «پرومته» است؛ اما با یک چرخش پست‌مدرن: جگر پرومته را عقاب نمی‌خورد، بلکه خودش آن را در بازار بورسِ اعضا به حراج می‌گذارد.

ماسک در اینجا نه برای پنهان کردن، بلکه برای نشان دادنِ یک «خلاء» است. او مانند یک شبح وارد ضیافت می‌شود. تقابل میان زن (که در جستجوی حقیقتِ پشت ماسک است) و مرد (که پشت ماسکِ صلب پناه گرفته)، دیالکتیکِ ترس و انکار را به زیباترین شکل به تصویر می‌کشد.

زن در این نمایش، نقش «شهودِ ویرانگر» را ایفا می‌کند. او نه از طریق کلام، بلکه از طریق درکِ اتمسفر، به حقیقتِ «فقدان» پی می‌برد. رابطه‌ی این دو، بازتابی از فروپاشی خانواده تحت فشار ساختارهای کلان است؛ جایی که عشق، جایش را به اضطرابِ بقا می‌دهد.

 

معامله‌ی گوشت و استخوان؛ کالبد به مثابه‌ی کالا

هولناک‌ترین بخش نمایش، واگویه‌های ذهنی مرد برای معامله‌ی اعضای بدنش تحت «بیمه‌ی مرگ» است. در اینجا با اوج «شیء‌انگاری» روبرو هستیم. بدن انسان که قرار بود معبد روح باشد، در منطق پست‌مدرنیستی به «قطعات یدکی» تبدیل می‌شود.

تحلیل روان‌شناختی: مرد دچار یک «تجزیه‌ی روانی» شده است. او خود را نه به عنوان یک کل واحد، بلکه به عنوان مجموعه‌ای از ارگان‌های قابل فروش می‌بیند. این همان «بدنِ بدون اندام» دلوز است که در مسیری معکوس و دردناک حرکت می‌کند؛ بدنی که برای زنده ماندن، باید قطعه‌قطعه شود.

بیمه‌ی مرگ: پارادوکس غریبی است. تنها زمانی ارزش پیدا می‌کنی که نباشی. این استعاره‌ای است از منطق سرمایه‌داری متاخر که در آن «مرگ» سودآورتر از «زندگی» است.

 

بازگشت به اسطوره: قربانی کردن در محراب مدرنیته

نمایش «اخراج» به شکلی زیرپوستی به اسطوره‌های کهن نقب می‌زند:

اسطوره‌ی ابراهیم (قربانی): اما در اینجا خدایی نیست که قوچی بفرستد. مرد هم ابراهیم است و هم اسحاق؛ او هم قربانی‌کننده است و هم قربانی. او می‌خواهد پاره‌های تن خود را فدا کند تا «بقا» (بتِ جدید) را راضی نگه دارد.

اسطوره‌ی پرومته: جگر مرد نه توسط عقاب‌ها، بلکه توسط «صداهای ذهنش» و تقاضای بازار بلعیده می‌شود.

شام آخرِ معکوس: در نسخه‌ی کتاب مقدس، مسیح نان و شراب را به عنوان نماد تن و خون خود می‌بخشد تا حیات جاودانه بدهد. در نمایش «اخراج»، مرد تن و خون خود را می‌فروشد تا صرفاً چند روز بیشتر در نکبتِ موجود دست‌وپا بزند. این یک «نامقدس‌سازی» کامل است.

 

و در نهایت

«اخراج» موفق می‌شود با استفاده از فرم‌های بصری مینیمال و آواهای بدوی، لایه‌های زیرین روان انسان معاصر را لمس کند. صندلی‌های فلزی سرد، تا انتهای نمایش در جان مخاطب باقی می‌مانند؛ گویی ما نیز همگی پشت همان میز نشسته‌ایم و منتظریم تا نوبت به حراج گذاشتنِ اعضای بدن ما برسد.

این نمایش، مرثیه‌ای است برای «سوژه‌ی اخراج شده»؛ انسانی که نه‌تنها از محل کار، بلکه از ساحتِ انسانیت، از زبان و از اسطوره اخراج شده و اکنون در برهوتِ میانِ «صوت» و «سکوت» سرگردان است.