1

نسل گفت‌وگو

مهناز اصغری

ما در عصری زندگی می‌کنیم که صداها فراوان‌اند اما گوش‌ها کم. هر کس می‌خواهد بگوید، اعتراض کند، توضیح دهد، تفسیر کند، نتیجه بگیرد؛ اما کمتر کسی می‌خواهد بشنود. عجیب آن‌که همه از نبود گفت‌وگو گله دارند، درحالی‌که کمتر کسی حوصله‌ی «گوش دادن» دارد. ما نسلی هستیم که حرف زدن را پیش از شنیدن آموختیم و در نتیجه، گفت‌وگو را با جدل اشتباه گرفتیم. شبکه‌های اجتماعی، با تمام وعده‌های دموکراتیک خود، میدان نبرد صداها شده‌اند: هرکس می‌خواهد آخرین کلمه را بگوید، نه نخستین درک را بسازد. از همین‌جاست که جامعه، به‌جای رشد در فهم، در رقابت برای دیده شدن گیر می‌کند.

فرهنگ شنیدن در زندگی اجتماعی ما مدت‌هاست به حاشیه رفته. در خانواده، پدر و مادرها حرف می‌زنند و فرزندان جواب نمی‌دهند، یا برعکس؛ چون هرکدام مطمئن‌اند دیگری نمی‌فهمد. در محیط کار، گفت‌وگوها بیشتر به خطوطی از دستور و اعتراض شبیه است تا تبادل نظر. حتی در دوستی‌ها هم گفت‌وگو جای خود را به «انتظار نوبت حرف زدن» داده است. ما حرف‌های یکدیگر را تنها به‌اندازه‌ای گوش می‌دهیم که پاسخی برایش تدارک ببینیم؛ نه تا واقعاً در آن تأمل کنیم. انگار گوش دادن، کاری است وقت‌گیر و بی‌دستاورد؛ درحالی‌که ریشه‌ی هر رابطه‌ی انسانی در همین توان شنیدن نهفته است.

شنیدن، همان‌قدر که فروتنی می‌خواهد، شجاعت هم می‌طلبد؛ چون باید بتوانی از مرکزیت خودت خارج شوی. انسان شنونده، انسانی است که می‌پذیرد حقیقت الزاماً در دهان او نیست. اما فرهنگ شتابزده امروز ما، از شبکه‌های مجازی تا گفت‌وگوهای خیابانی، به ما یاد داده که «پاسخ» ارزش دارد، نه «درک». از کودکی یاد نگرفته‌ایم که سکوت، همیشه علامت ضعف نیست؛ گاهی نشانه‌ی احترام و تفکر است. در نتیجه، به‌جای گوش دادن، سنگر می‌گیریم پشت کلمات. نمی‌خواهیم بفهمیم چرا دیگری آن‌گونه می‌اندیشد، فقط می‌خواهیم ثابت کنیم که ناحق است.

این وضعیت، گفت‌وگو را از معنا تهی کرده است. گفت‌وگو، در اصل، شنیدنِ چندجانبه است؛ یعنی آمادگی برای تغییر خود در مواجهه با دیگری. در گفت‌وگو، هدف پیروزی نیست، هم‌فهمی است. اما وقتی «من» مرکز جهان می‌شود، «او» حذف می‌شود، و آنچه می‌ماند مجموعه‌ای از مونولوگ‌هاست که هم‌زمان پخش می‌شوند بی‌آنکه تلاقی کنند. جامعه‌ای که گوش نمی‌دهد، نه به صدای مخالف، بلکه حتی به صدای درونی خودش نیز ناشنوا می‌شود. آن وقت است که تصمیم‌ها سطحی می‌شوند، نزاع‌ها تند و فهم‌ها ناقص.

بازگشت به هنر شنیدن، بازگشت به انسان است. اگر گفت‌وگو را می‌خواهیم، باید گوش‌ها را دوباره تربیت کنیم؛ به مدرسه‌ی حوصله برگردیم. یاد بگیریم که شنیدن، آغاز تغییر است، نه نشانه‌ی تسلیم. ما نمی‌توانیم فهم جمعی بسازیم، مگر آن‌که به‌جای مسابقه‌ی حرف زدن، تمرین شنیدن کنیم. جامعه‌ای که می‌شنود، زودتر به صلح می‌رسد، چون صدای خود را در دیگری می‌یابد. شاید زمان آن رسیده که از فریاد برگردیم به واژه، از واژه برگردیم به معنا، و از معنا به سکوتی که در آن، برای نخستین بار، دیگری را می‌شنویم. زیرا آن‌که می‌شنود، در حقیقت، در حال ساختن جهان مشترک است.