1

شلیک نهایی

سعید بابایی

باز نمایشی در تاریکنای شبهای تابستانی بر صحنه ای پا گذاشت و مردمانی از جنس عشق به هنر تاتر به دیدنش شتافتند و در سکوت در سالن نمایش به دیدنش نشستند و با نمایش ژنرال همسو شده و نگاه کارگردانی را جستجو کردند که روح و روان آنها را در چالشی بر یک تصمیم انسانی به مقابله گرفته و هر یک از تماشاگران خود به قضاوت آن تصمیم انسانی و اجتماعی نشستند .

کاپیتان پرواز هواپیماهای جنگی که می بایست آخرین پرواز خود را بر منطقه جنگی انجام داده و بر منطقه از پیش تعیین شده بمبی را بیندازد . دستور است و او می باید این عمل را انجام بدهد . آخرین پرواز و آخرین پرتاب بمب و افتخاری نصیب و درجاتی اعطا و برگشتن به سوی خانه همراه با ناو جنگی پایان عمل ماموریت اوست . و او درمانده از این تصمیم که می داند منطقه ای که او می بایست بمب را پرتاب کند منطقه جنگی نیست و یک منطقه ای که انسانهایی زندگی و با عمل او از صحنه روزگار محو می شوند .

کارگردان با توسل به نگاه روحی و روانی کاپیتان را در مقابل تصمیم سختی قرار داده . بودن یا نبودن را به چه قیمتی باید پاسخگو باشد . نمایش از اول در تاریکی شروع و فقط صدای امواج دریا در برخورد با ناو جنگی است . او مدهوش مانند دیوانگان در خود فرو رفته و در سیاهی شب رفتاری گنگ از خود نشان می دهد . هنوز فضای تاریک و روشن و کم سوی اطاقی در ناو تماشاگران را با خود همراه نکرده و ژنرال در حال مجاب کردن کاپیتان برای پرتاب بمب که می بایستی تا دو ساعت بعد این کار صورت بگیرد .

زمان نمایش با زمان اتفاق قصه یکی است و همگام به پیش می رود . کارگردان با توجه به پیشینه تفکری خود که در وادی روانشناسی گام بر می دارد بیشتر می خواهد روح و روان شخصیت ها واکاوی کرده و در منظر تماشاگر بگذارد . کارگردان به دنبال استفاده ازر موقعیت صحنه و استفاده از مکان و اشیا نیست و فقط به میزی در یک صحنه سیاه بسنده کرده . شاید می توان گفت که تاتر ژنرال یک تاتر بی چیز و عاری از صحنه روایی است که تماشاگر انتظار او را دارد . بازیگران در پیش روی ما فقط در یک خط حرکت کرده و آهسته آهسته میزانسن های نمایش وارد محوری دایره وار قرار می گیرد و فلسفه اینکه همه ما حول یک محور که ابتدا و انتهایش دوباره به یکدیگر می رسند پایه ریزی گردیده است . باز دوباره سیاهی بر صحنه سایه می اندازد . اگر برای دقایقی تماشاگر چشم بر هم ببند و فقط با گوش جان دیالوگ ها را بشنود ما در حقیقت با یک نمایش رادیویی همرزاه هستیم که می توانست از پشت میکرفون یک رادیو به گوش بیشکار شنونده خود برسد و مفهوم نمایش را به خوبی انتقال دهد .

تصمیم بزرگ و تصمیمی سیاه رنگ که نگاه کارگردانی خوش فکر و با پشتوانه عمیقی از روان شناسی اجتماع خویش است . همه ما در شرایطی از زندگانی خود در مقابل تصمیمی بزرگ قرار گرفته و بعدها مورد سرزنش خویش قرار گرفته ایم .

کاپیتان همسری دارد که در ناو با او همراه است و  شغلش پرستاری و در بهداری ناو است .

چالش تصمیم گیری کاپیتان به مرحله جدیدی وارد شده و تازه می فهمد که همسر او باردار است . چالش انتخاب رفتن و یا ماندن و زندگی روزمره را دوباره مرور کردن .

حال به جز ژنرال که سعی در مجاب کردن اوست نفر بعدی که همان همسر اوست بر بار تصمیم گیری او اضافه گردیده اند . قصه حول محور روانشناسی خانوداه و احساس گرایی منطق خود را به پیش می برد و کاپیتان پرواز را در سکوت با خود می برد .

وقتی در قصه هملت شکسپیر هملت می خواهد تصمیم بزرگ خود را بگیرد همان بودن یا نبودن که مسله فقط همین است و کاپیتان با رفتار و نه دیالوگ سعی در مجاب کردن شخصیت ژنرال است که البته راه به جایی نمی برد . بیشتر بازیهای کاپیتان بازی در سکوت و تنها از نظر تیپ به کاراکتر خود نزدیک شده و در این میانه شخصیت ژنرال بهترین کاراکتر این نمایش می باشد . ژنرال می داند که با تیپ سازی و فرو رفتن در نقش و بهره از کلام و تن صدا و تغییر آن می تواند قصه خود را به مخاطب بسیار خوب القا کند . منشی ژنرال فقط به عنوان یک مهره از شطرنج نمایش و مهره سوخته به نظر می آید که هیچ کاربردی در مفهوم القایی نگاه کارگردان ندارد .

آنجا که سخن از گفتن باز می ماند تازه موسیقی آغاز می گردد و در این نمایش می توانست از نگاه موسیقیایی بر منطق تصویری نمایش بیفزاید و صدای ضربان قلب تماشاگر با بازیگران هم سو گردد و هم ذات پنداری فقط در کلام باقی نماند .

بازیگر نقش همسر کاپیتان فقط در حال بازی سطحی و از عمق کاراکتر باز مانده و می توانست از بدن خود و شرایطی که برای او پیش آمده بو استفاده شایانی را ببرد .

قصه برای زمانی طولانی در انتهای نمایش در تاریکی است و صدای امواج دریا و شاید رقصی سماع گونه از کاپیتان بر محور تصمیمش بر جذابیت نمایش می افزود .

بنگ بنگ و صدای شلیک ماشه ای که سکوت شب را می شکافد و صحنه روش و نور می تابد .

کاپیتان تصمیم خود را گرفته و خودکشی را بر تصمیم بزرگ ارجحیت می دهد .

در حقیقت علیرضا حیدری با تصمیمی سخت برای کاپیتان ما را در موجی از همراهی با شخصیت او همراه می سازد .

همسر او از دست ژنرال مدال شجاعت را دریافت و جنینی که در رحم اوست نیز تسلیم تصمیم پدر ندیده خویش می گردد.

صدای برخورد موجهای سهمگین همچنان غرا تر به گوش می رسد و کاپیتانهایی دیگر که منظر سوار شدن بر جت جنگی و پرتاب بمب های مرگ آفرین هستند مدالهایی که درانتظار آنان است.